اندکی تامل

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

     

    یک شب شاه عباس با لباس مبدل در کوچه های شهر میگشت که به سه دزد برخورد کرد که قصد دزدی داشتند شاه عباس وانمود کردکه اوهم دزداست و از آنان خواست که او را وارد دار و دسته خود کنند...
    دزدان گفتند ما سه نفر هر یک خصلتی داریم که به وقت ضرورت به کار می آید شاه عباس پرسید چه خصلتی ؟
    یکی گفت من از بوی دیوارخانه میفهمم که درآن خانه طلا و جواهر هست یا نه و به همین علت به کاهدان نمیزنیم .
    دیگری گفت من هم هر کس را یک بار ببینم بعداً در هر لباسی او را میشناسم دیگری گفت من هم از هر دیواری میتوانم بالا بروم .
    از شاه عباس پرسیدند تو چه خصوصیتی داری که بتواند به حال ما مفید باشد ؟
    شاه فکری کرد و گفت من اگر ریشم را بجنبانم کسی که زندانی باشد آزاد میشود !!!
    دزدها او را به جمع خود پذیرفتند و پس از سرقت طلاها را در محلی مخفی کردند .
    فردای ان شب شاه دستور داد که ان سه دزد را دستگیر کنند . وقتی دزدها را به دربار آوردند آن دزدی که با یک بار دیدن همه را باز میشناخت فهمید که پادشاه رفیق شب گذشته انها است پس این شعر را خطاب به شاه خواند که :

    ما همه کردیم کار خویش را
    ای بزرگ اخر بجنبان ریش را

    امروز یکی اختلاس میکند، یکی دزدی و یکی هم ریش میجنباند و ما مانده ایم و سفره های خالی از نان ومغزهای خالی ازفکر و ایمان!

    نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 1:52
    برچسب‌ها :